|
شعر
و شاعری در بردسیر |
| |
|
اگر چون قصهها از خاطر ياران فراموشم
كشد در بستر شب دست تنهايي در آغوشم
نواي آشنايي نشكند جام سكوتم را
نگيرد كس سراغ از كلبه متروك خاموشم
صداي پاي تنهايي است گر پيچد در ايوانم
طنين ناي خاموشي است گر بانگي است در گوشم |
|
محمد
صادق سعيد
شاعر معاصر بردسیر |
| |
|
» با توجه به علاقه برخی از جوانان
بردسیری به سرودن شعر این صفحه از سایت برای قرار دادن اشعار این
شاعران جوان در نظر گرفته شده . شما می توانید شعرهای خود را از طریق
بخش یادداشت ها و یا پست الکترونیک برای ما بفرستید. |
| |
|
| |
|
آوای بهار |
|
شمیم گل رسید از
لاله زاران
به دشت تشنه ی بی حال و رغبت
کویر خشک و سوزان در نهایت
چمن سرزد ز خاک سرد آندم
همه دشت پر ز آوای بهار است
همه پروانه ها شادند و مسرور
نوا و نغمه می آید ز بلبل
صفای جویباران دیدنی هست
ز بالا دست کوه و قله ی دشت
چه گویی دشت را غوغا گرفته
خدا را شکر باید بهر این جود
برای زندگی در سایه او
شوی صیاد تو آزاد از همه جا |
|
به همراه ترانه های باران
نزولات آمده باران رحمت
گلویی تازه کرد از آب رحمت
که دست او گرفت باران دمادم
عروج روح در اینجا برقرار است
همه گردند بدور پرتو نور
به آندم که نشته در بر گل
چو وقتی که بیارد دسته گل
گروهی کبک می رقصند سرمست
حیاتی تازه در او پا گرفته
از این لطف و کرم باید گرفت سود
شویم از این زمان همسایه او
اگر در بند او ایی تو یک جا |
|
محسن علیمرادی
(صیاد) |
|
| |
|
به
اردشیر |
|
چونکه غالب گشت اردشیر بابکان
نام کردند مردمان این دیار
تا نکو داشتی همت شاه شهیر
قرنها گذشت از آن زمان
به بردسیر نیز همی گویند مشیز
موطن میرزا که خود خانی بُده ست
یا که ناظرزاده و آن برومند سعید |
|
آن زمان بر شاه ایران اردوان
نام این شهر هم به نام شهریار
پس بگفتند نام شهر "به اردشیر"
نام آن شد دگرگون بر زبان
زادگاه شاعر ما شمس عزیز
گرچه گویند که کرمانی بُده ست
همچو آنان کس که نتواند بدید |
|
همایون |
|
| |
|
کپن اعلام شد:
تریاک و چایی |
|
دو سه روزه صدای گل نیومد
گمونم سر رسید فصل گرونی
دوباره سر رسید دوران شاهی
به شهر ما همه مسرورنو شاد
جوانان بر سر کارند و بی غم
همه یکی دو تا ماشین سوارند
دگر دزدی نمی بینی تو هرگز
خروس و مرغان هستند ارام
جوانان شادنو دور از موادند
همه فکر ثوابند و مرووت
به بازار هست همه اجناس ارزان
برای شیر گرفتن صف دگر نیست |
|
خبر از درد و داد دل نیومد
تموم شد عاقبت رنج جوونی
کپن اعلام شده: تریاک و چایی
چه گویی برده اند غمها رو از یاد
نکرده فکر مسکن پشتشان خم
دگر موقش رسیده فکر یارند
که برده از فلانی گله بز
نچیده کس براشان دانه و دام
همه برزحمت و کار تن نهادند
رها کردند تقلبها و حیلت
چه قدر پایین کشیده قیمت نان
مغازه دار دگر اهل کلک نیست |
|
محسن علیمرادی |
|
| |
|
پر
پروانه |
|
یاد چشم مست
تو آتش به جانم می زند
ناله ای در جسم و جانم می دمد
دل ز غوغای پر پروانه بی خود می شود
در پی لیلا قدم بر ریگ صحرا می نهد
در فراق یار شیرین چشم گریان می شود
جوهر جان پای بر مرکب می نهد |
|
پروانه بی
پروا پر بر آتش شمع می زند
اشک خود را بر آتش دل می زند
همچو مجنون دل به صحرا می زند
خار مژگانش زخم بر جان می زند
در پی دل دیده تن بر خون می زند
عشق مجنون خط بر کاغذ می زند |
|
سجاد خسروی |
|
| |
|
عدالت را در این جا یاوری نیست
برای وقت سوله داوری نیست |
|
دیاری که نماد جنب و جوش است
به هر سال بدتر از آن سال پاراست
دیارم گشته طعمه دست دشمن
ندارد او نماینده به مجلس
ز سهم او چه حق ها گشته ضایع
دیارم در فضای ناعدالت
چرا این جا سرانش فکر سودند
مگر در خاطر شیرین خویشتن
عدالت را در این جا یاوری نیست
همه از قشر کارمندی و دولت
برای قشر مستضعف اگر باج دهی
مگر در نیمه شب با بهانه
به صد ناز و تمنای تو بد بخت
ز شهرداری شهر بی عدالت
چه صدها کوچه غرق اندر دل خاک
به هر چهارراه رسی نیست اعتباری
ز راه پر زافت و خیز
دشتکار
درسته جاده اش تابلو نداره
ولی در نوع خود آن بی نظیره
جوانانش زبیکاری بریدند
ولی افسوس که حتی یک لحظه
ز فرمانداری این شهر کوچک
مگر آنهاچقدر کودک بودند
درسته شهر من واحد نداره
ولی تاکسی در این آبادی ما
چه اشکالی بر این نرخ کرایست
دیار مردمان با صداقت
ولی غافل شدند سر در برارند
دگر آبادی من شاد نیست
مردم شهر من داد کنید
دگر این سوت و کوری نیست تقدیر |
|
نمی دانم چرا
اهلش خموش است
چه دلهایی به حالش بی قرار است
به گردش خیل گرگان بی شماراست
ز ناچاری شریک این عیار است
چه در کارخانه و چه در صنایع
چه گوید از کدامین ها شکایت
مگر خود بچه ی این شهر نبودند
فراموش کرده اند آنچه سرودند
برای وقت سوله داوری نیست
گرفتند وقت و جای دیگری نیست
باز هم کم است و یاوری نیست
شوی رو سوی سوله تو روانه
یه نیم ساعت بگیری سوله را وقت
همه دارند گلایه و شکایت
چنین بینی که شهری گشته غمناک
که سالم در روی یا جان سپاری
شود هر لحظه با صد جان پیکار
کمی ماشین به رویش بی قراره
چو هر سال چند نفر کشته می گیره
چه محنت ها به جان خود خریدند
خیال شهر زیبا را ندیدند
به چه ماند مثال مهد کودک
که خیر و شر این شهر و
ندیدند
یکی داره و آنهم بی قراره
یکی را می بره ده تن میاره
که این گونه یکی پول در بیاره
که سر خم کرده اند پیش عدالت
جلوی ظلم و کتمان حقیقت
غم به حق دارد و آزاد
نیست
فکر آبادیی آزاد کنید
کنون واجب شده یک حکم و تدبیر |
|
محسن علیمرادی |
| |
| |
| |